کتاب نوجوان

کتاب نوجوان مرتب سازی بر اساس:   نام محصول (صعودی | نزولی)، قیمت (صعودی | نزولی)، امتیاز مشتریان (صعودی | نزولی)

موضوع این رمان، برگزاری یک مسابقه فوتبال در گروه نوجوانان، آن هم در یکی از محله های جنوبی شهر تهران (جوادیه) است.

برای خرید این کتاب اینجا را کلیک کنید.

انیسه توی اتاقش نشسته بود و زانوهایش را بغل زده بود. به حرف‌های همدم فکر می‌کرد، به حسی که در دلش داشت. مثل روزهای اول نوروز تازه شده بود. صدای خنده‌های ابریشم حرمسرا را پر کرده بود. انیسه از اتاق بیرون زد. کسی در راهروها نبود. حیاط خلوت بود. باد روی زمین می‌چرخید و برگ‌ها را جلو می‌برد. انیسه برای اولین‌بار در حیاط چرخید. کاخ به نظرش زیباتر از روزهای قبل می‌آمد. دنیا در نگاهش نو شده بود. حس می‌کرد تازه متولد شده. حیاط پشتی پر بود از گونی‌های سنگ نمک و سیب زمینی، زیرشان الوار چیده بودند و آمده بود بالا، هر کدام هم قد و قواره‌ی خودش بود. تکیه زد بهشان و به ساختمان حرمسرا نگاه کرد، به کاشی‌های هفت رنگ و آجر چینی‌های مرتب و نقش جنگ. چشم‌هایش را بست و نفس کشید. بوی برگ و نم و نمک می‌داد هوا.
«آدم وقتی می‌فهمه که عشق فقط تو سینه‌ی خودش نیست بی‌قرار می‌شه!»
توپاز بود. روبه‌رویش ایستاده بود.
 

چطور می‌شد آن‌قدر به من نزدیک و آن‌قدر دور از دسترسم باشد. همین‌‌جا پشت این پنجره بود و حالا که نبود، نگاهش مدام مقابل چشمانم تکرار می‌شد …
من گل‌اندام بودم؟ همان کسی که هزاران فدایی داشت؟ توی آینه به قیافه‌‌ی نزارم نگاه کردم. چشمانم غرق خون شده بودند. چند روز بود خواب و خوراک نداشتم. دولت کنارم آمد. دست روی گونه‌ام کشید و اشک‌هایم را پاک کرد: «گل‌اندامم، از چه می‌ترسی؟»
… هزاربار گفته بودم و هزاربار گفته بود نترسم، پدرم نمی‌گذارد دست کسی به‌زور به من برسد. دولت پشتم ایستاد و قربان صدقه‌ام رفت. از نوک پا تا فرق سرم را در شعری وصف کرد. از عاشقانم گفت که در سرتاسر جهان نامم را بر سر زبان‌ها انداخته بودند. اما نگفت که از بین این همه عاشق کسی نبود تا دل من هم به عشقش خوش باشد که این همه عاشق بودنشان خوشحالم نمی‌کرد.

سمک سرش را برای آتشک خم کرد و رو به خورشید که جلوی پایش دوزانو نشسته بود، دست دراز کرد. خورشید دست سمک را فشرد و برخاست. سمک گفت: «با تو پیمان مردانگی و وفاداری می‌بندم. بدون این قوی‌ترین عهدیه که عیار با مرد دیگه‌ای می‌بنده. تا تو و مه‌پری رو به هم نرسونم، دست برنمی‌دارم.»
خورشید دست روی قبضه‌ی شمشیر گوهرنشانش گذاشت و بلند گفت: «پس به شروانه و مهران و فغفور حمله می‌کنیم و تا آخرین قطره‌ی خون …»
– کجا با این شتاب شاهزاده؟ اگر می‌خواهی به شهدخت برسی باید اینجا قوی باشه.
سمک به شقیقه‌اش اشاره کرد. خورشید پرسید: «چه باید بکنم؟»
سمک چشم‌هایش را تنگ کرد و پرسید: «بلدی آواز بخونی؟»
 

… اتاق بکتاش را قبلاً دیده بود. در کودکی! با حارث به آن‌جا آمده بودند برای مراسم نهار بازی. سر ظهر مرداد، بکتاش می‌شد آشپز و پیاله‌هایشان را پر از دوغ می‌کرد و با کف دست کاکوتی خشک می‌مالید و خرد می‌کرد روی دوغ. بعد هر سه می‌نشستند روی لبه‌ی ایوان و پاهایشان را می‌انداختند پایین و تکان می‌دادند و نان را در دوغ ترید می‌کرد و می‌خوردند و از آرزوهای بزرگ و کوچکشان می‌گفتند. همان‌روز عصر بود که رابعه ملافه‌ی سفید دور خودش پیچیده بود و در حیاط و ایوان دنبال بکتاش کرده بود و به اصرار می‌خواست تا با او ازدواج کند. کعب تازه به کاخ رسیده بود که این صحنه را دید. خندیده بود و حارث هم به خنده‌ی پدر، خنده‌اش گرفته بود. بعد چوبی برداشت و از سمت دیگر دنبال بکتاش کرد و او را به ازدواج با خواهرش مجبور کرد …

برای خرید این محصول اینجا کلیک کنید

… آن کسی که قرار بود گرهش به دست من باز شود تو بودی. خودت بودی … دوست دارم مردی را نجات بدهم. دوست دارم یک‌بار هم قصه برعکس باشد. یک شاهزاده‌‌‌‌ی سوار بر اسب سفید نیاید دختری را از چنگال دیو پلیدی نجات دهد. این‌بار دختری بیاید با گنجشک کوچکش و شاهزاده‌‌‌‌ای را از بند طلسمی آزاد کند …

 

برای خرید این محصول اینجا کلیک کنید

… زال تا رودابه را دید دست بر سینه گذاشت و مؤدبانه تعظیم کرد. رودابه از شرم رویش را از زال دزدید و پشت به او کرد تا نفس تازه کند و بر خودش مسلط شود. دل بی‌آرام زال نفس‌هایش را سخت کرده و عرق بر پیشانی بلندش نشسته بود. دست به آسمان بلند کرد، خدای بزرگ را شکر گفت و از او کمک خواست … با قدم‌هایی مطمئن پای برج رفت تا چاره‌ای برای رسیدن به بالای برج بلند بیندیشد.
رودابه که‌ بی‌قرار دیدن روی زال بود، آب دهان را بلعید و نیشگون زهرداری از بازوی خود گرفت تا مسلط باشد و ترس را کنار بگذارد تا لحظه‌ای که به مقصود برسد. دید زال برای بالا آمدن از برج تقلا می‌کند، با خودش گفت: «اگر این‌طور پیش برود، زمان زیادی طول خواهد کشید به اینجا برسد و چشمم به جمال او روشن شود. از کجا معلوم نگهبان‌ها آگاه نشوند و رازم برملا نشود؟ …»
 

این مجموعه روایت گر تصویری از زندگی زن ها و دختران افغانستان است. فرار به کشورهای همسایه، زندگی در اردوگاه ها و نگرانی دختران نوجوان ...

برای خرید این کتاب اینجا را کلیک کنید.

مقایسه اقلام
پرفروش ترین محصولات
طراحی و اجرا: فروشگاه ساز سبدخرید