کتاب رمان نوجوان مرتب سازی بر اساس:   نام محصول (صعودی | نزولی)، قیمت (صعودی | نزولی)، امتیاز مشتریان (صعودی | نزولی)

انیسه توی اتاقش نشسته بود و زانوهایش را بغل زده بود. به حرف‌های همدم فکر می‌کرد، به حسی که در دلش داشت. مثل روزهای اول نوروز تازه شده بود. صدای خنده‌های ابریشم حرمسرا را پر کرده بود. انیسه از اتاق بیرون زد. کسی در راهروها نبود. حیاط خلوت بود. باد روی زمین می‌چرخید و برگ‌ها را جلو می‌برد. انیسه برای اولین‌بار در حیاط چرخید. کاخ به نظرش زیباتر از روزهای قبل می‌آمد. دنیا در نگاهش نو شده بود. حس می‌کرد تازه متولد شده. حیاط پشتی پر بود از گونی‌های سنگ نمک و سیب زمینی، زیرشان الوار چیده بودند و آمده بود بالا، هر کدام هم قد و قواره‌ی خودش بود. تکیه زد بهشان و به ساختمان حرمسرا نگاه کرد، به کاشی‌های هفت رنگ و آجر چینی‌های مرتب و نقش جنگ. چشم‌هایش را بست و نفس کشید. بوی برگ و نم و نمک می‌داد هوا.
«آدم وقتی می‌فهمه که عشق فقط تو سینه‌ی خودش نیست بی‌قرار می‌شه!»
توپاز بود. روبه‌رویش ایستاده بود.
 

چطور می‌شد آن‌قدر به من نزدیک و آن‌قدر دور از دسترسم باشد. همین‌‌جا پشت این پنجره بود و حالا که نبود، نگاهش مدام مقابل چشمانم تکرار می‌شد …
من گل‌اندام بودم؟ همان کسی که هزاران فدایی داشت؟ توی آینه به قیافه‌‌ی نزارم نگاه کردم. چشمانم غرق خون شده بودند. چند روز بود خواب و خوراک نداشتم. دولت کنارم آمد. دست روی گونه‌ام کشید و اشک‌هایم را پاک کرد: «گل‌اندامم، از چه می‌ترسی؟»
… هزاربار گفته بودم و هزاربار گفته بود نترسم، پدرم نمی‌گذارد دست کسی به‌زور به من برسد. دولت پشتم ایستاد و قربان صدقه‌ام رفت. از نوک پا تا فرق سرم را در شعری وصف کرد. از عاشقانم گفت که در سرتاسر جهان نامم را بر سر زبان‌ها انداخته بودند. اما نگفت که از بین این همه عاشق کسی نبود تا دل من هم به عشقش خوش باشد که این همه عاشق بودنشان خوشحالم نمی‌کرد.

… زال تا رودابه را دید دست بر سینه گذاشت و مؤدبانه تعظیم کرد. رودابه از شرم رویش را از زال دزدید و پشت به او کرد تا نفس تازه کند و بر خودش مسلط شود. دل بی‌آرام زال نفس‌هایش را سخت کرده و عرق بر پیشانی بلندش نشسته بود. دست به آسمان بلند کرد، خدای بزرگ را شکر گفت و از او کمک خواست … با قدم‌هایی مطمئن پای برج رفت تا چاره‌ای برای رسیدن به بالای برج بلند بیندیشد.
رودابه که‌ بی‌قرار دیدن روی زال بود، آب دهان را بلعید و نیشگون زهرداری از بازوی خود گرفت تا مسلط باشد و ترس را کنار بگذارد تا لحظه‌ای که به مقصود برسد. دید زال برای بالا آمدن از برج تقلا می‌کند، با خودش گفت: «اگر این‌طور پیش برود، زمان زیادی طول خواهد کشید به اینجا برسد و چشمم به جمال او روشن شود. از کجا معلوم نگهبان‌ها آگاه نشوند و رازم برملا نشود؟ …»
 

سال‌ها پیش، آن وقت‌ها که ریش‌هایم هنوز سپید نشده بود، حتی می‌توانم بگویم سیاه هم نبود یا البته درست بگویم اصلاً ریش نداشتم، از پدرم پرسیدم: «بابا! این عشق که می‌گن چیه؟» پدرم گفت: «این غلط‌ها به تو نیومده فرزند دلبندم! تو باید دَرست رو بخونی.» پنج سال بعد که هفت سالم بود و سواد خواندن و نوشتن مختصری آموختم، تصمیم گرفتم به جای درس خواندن بروم و عاشق شوم. اما قبل از عاشق شدن لازم بود با تحقیق در داستان‌های موجود معنای واقعی عشق را دریابم. اولین داستانی که نظرم را جلب کرد، داستان ویس و رامین بود.

 

برای خرید این محصول اینجا کلیک کنید

مقایسه اقلام
طراحی و اجرا: فروشگاه ساز سبدخرید